|
معما خانه |
لينك هاي ويژه
ميعادگاه
دنياي
دانلود
فروشگاه ميعادگاه
عضويت
در راه نرفته
عضويت
در ميعادگاه
هاستينگ ميعادگاه
دنياي
خبرهاي خواندني
دنياي دانلود و كامپيوتر
قالب حرفه اي وبلاگ
شميم يار
محرم نامه
در زمان قدیم که روستاییان محصولات خودشان را به میدان برای فروش می بردند. یک زن روستایی یک سبد تخم مرغ به میدان برد که بفروشد.
هنوز هیچ نفروخته بود که پای اسب یک سوار به سبد تخم مرغ زن خورد و بیشتر تخم مرغ ها شکست.
اسب سوار خیلی ناراحت شد و از روستایی پوزش خواست و حاضر شد پول همه آنها را بپردازد.
اسب سوار از روستایی سوال کرد: مادر جان چند تا تخم مرغ داشتی؟
زن در جواب گفت: نمی دانم ! اما وقتی آنها را دوتا دوتا بر میداشتم یکی باقی می ماند، وقتی سه تا سه تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی چهارتا چهارتا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی پنج تا پنج تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی شش تا شش تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, اما وقتیکه هفت تا هفت تا بر میداشتم هیچی باقی نمی ماند.
اسب سوار حساب کرد و پول تخم مرغ های زن را داد.
سوال: کمترین تعداد تخم مرغی که زن روستایی میتوانست داشته باشد چند تا بود؟
Design By :Miadgah Group &
Rahenarafteh group
Powered By : Blogfa.com